تبليغاتX
آ...مثلِ آینا - كريم قربان‌نفس(ترجمه: نازمحمد پقه)

آ...مثلِ آینا

انجمن شعروادب آق قلا

ياداشت‌هاي فصل گرم

كريم قربان‌نفس

ترجمه: نازمحمد پقه

 

شاعر معاصر تركمنستان‌، ”كريم‌ قربان‌نفس‌“دارنده‌ي‌ نشان‌ بين‌المللي‌ ”مختومقلي‌“به‌ خاط‌ر اشعار جذاب‌ خويش‌ محبوبيت‌ خاصي‌ پيدا كرده‌ است‌.

اولين‌ مجموعه‌ي‌ آثار او با نام‌ ”گويجومينگ‌ گوزباشي‌/ سرچشمه‌ي‌ نيروي‌ من‌“در سال‌ 1951 م‌. منتشر شد. او بعد از مدتي‌ اندك‌، در سال‌ 1953 م‌.

مجموعه‌ي‌ اشعار ”سالدات‌ يوره‌گي‌/ قلب‌ سرباز“ را به‌ مشتاقان‌ آثار خود عرضه‌ نمود. منظ‌ومه‌ي‌ داستاني‌ ”تايماز بابا“(1960م‌.) به‌ عنوان‌ اثري‌ مبتكرانه‌ داراي‌ جايگاه‌ خاصي‌ در ادبيات‌ تركمن‌ است‌.

اثر ”قوشغولار و پايامالار/ شعرها و منظ‌ومه‌هاي‌ داستاني‌“(1958 م‌.) كريم‌ قربان‌نفس‌ بيانگر تكامل‌ اوست‌. شاعر با خلق‌ منظ‌ومه‌هاي‌ معروف‌ خود، سبك‌ خاصي‌ را در ادبيات‌ تركمن‌ به‌ وجود آورد.

در سال‌1977  م‌. كتابي‌ به‌ نام‌ ”قيرق‌/ چهل‌“ را منتشر مي‌كند كه‌ شامل‌ تمامي‌ اشعار سروده‌ شده‌ي‌ او بين‌ سالهاي‌ 1967-1957 م‌. او مي‌شود. كريم‌ قربان‌نفس‌، اساسا در اشعار خويش‌ به‌ وقايع‌ مشهور تاريخي‌ و نقش‌آفرينان‌ آن‌ وقايع‌ و نيز لحظ‌ه‌هاي‌ ماندگار زندگي‌ نظ‌ر دارد.

منظ‌ومه‌ي‌ داستاني‌ ”قومدان‌ تاپيلان‌ يورك‌/ قلبي‌ كه‌ از صحرا پيدا شد“سرگذشت‌ دختر يتم‌ صحرا و برادرزن‌ اوست‌.

اشعار كريم‌ قربان‌نفس‌ مملو از احساسات‌ لط‌يف‌ شاعرانه‌اي‌ است‌ كه‌ آنها را با قدرت‌ هرچه‌ تمام‌تري‌ بيان‌ داشته‌ است‌.

شاعر اشعار و منظ‌ومه‌هاي‌ اواخر عمر خود را در كتابهاي‌ ”انصاف‌ بيلن‌ انسان‌/ انصاف‌ و انسان‌”، ”يورك‌ پاياماسي‌/ منظ‌ومه‌ي‌ دل‌”، ”رباعي‌ - پاياما/ رباعي‌ - منظ‌ومه‌”، ”اوغول‌/ فرزند“و ”وپا/ وفا“ آورده‌ است‌.

شاعر داراي‌ احساسي‌ قوي‌ و سالم‌ است‌، بط‌وري‌ كه‌ همين‌ احساس‌ او را به‌ تكامل‌ وصف‌ناشدني‌ در ادبيات‌ تركمني‌ رسانده‌ است‌. دو اثر حجيم‌ كريم‌ قربان‌نفس‌ به‌ نامهاي‌ ”توپراق‌/ خاك‌“1978 م‌. و ”منزيل‌/ منزل‌“ شاهد اين‌ مدعاست‌. او به‌ شعر تركمن‌ خدمت‌ شاياني‌ نمود. او هم‌ اكنون‌ يكي‌ از شاعران‌ صاحب‌ سبك‌ بشمار مي‌رود.

اثر ”يادداشتهاي‌ فصل‌ گرم‌/ توموس‌ يازغيلاري‌“”كريم‌ قربان‌نفس‌“را كه‌ حاصل‌ تلاش‌ شاعر رباعي‌سراي‌ ما ”نازمحمد پقه‌“است‌ را با هم‌ مي‌خوانيم‌:

يادداشتهاي‌ فصل‌ گرم‌

O كريم‌ قربان‌ نفس‌

O ترجمه‌: نازمحمد پقه‌

اين‌ يادداشتها حاصل‌ تاثرات‌ من‌ از مسائل‌ ادبي‌ و اجتماعي‌ 52 ساله‌ي‌ اخير است‌. من‌ اين‌ يادداشتها را از اوراق‌ دفترهاي‌ مختلفم‌ ط‌ي‌ يك‌ ربع‌ قرن‌ برگزيده‌ام‌.

اين‌ صفحات‌ در روزهاي‌ دور و دراز گذشته‌، نزديك‌ترين‌ همدم‌ من‌ بوده‌اند. من‌ در مواقعي‌ مقدس‌ترين‌ و پنهاني‌ترين‌ رازهايم‌ را به‌ اين‌ اوراق سپرده‌ام‌. اين‌ را هم‌ بگويم‌، آن‌ رازها هر چند هم‌ كه‌ پنهان‌ بوده‌ باشند، من‌ هرگز آنها را تنها براي‌ خودم‌ يادداشت‌ نكرده‌ بودم‌. در بسياري‌ از مجامع‌ و ديدار با همكارانم‌، برخي‌ از آنها را مط‌رح‌ و درباره‌اش‌ بحث‌ و جدل‌ كرده‌، روي‌ بعضي‌ از موضوعاتش‌ به‌ توافق‌ رسيده‌ام‌ و گاهي‌ هم‌ نه‌...

كساني‌ چون‌ ”قارا سيتلي‌”، ”سخي‌ جبار”، ”دانگ‌آتار عوض‌”، ”قاقاباي‌ بايرام‌مراد“و... كه‌ پيشتر با اين‌ يادداشتها آشنا بودند، چندين‌ بار خواستند كه‌ آنها را تحت‌ عنوان‌ ”پندهاي‌ يك‌ شاعر“در مط‌بوعات‌ به‌ چاپ‌ برسانم‌. آن‌ درخواستها گرچه‌ بسي‌ وسوسه‌انگيز بود، ولي‌ احساس‌ غريبي‌ مرا از چاپ‌ آنها باز مي‌داشت‌. آن‌ زمان‌ در آستانه‌ي‌ چهل‌ سالگي‌ بودم‌. هنوز احساس‌ خاصي‌ داشتم‌ و به‌ همين‌ دليل‌ ط‌رح‌ و چاپ‌ يادداشتهايي‌ با اين‌ مضمون‌ را در حد و اندازه‌هاي‌ خود نمي‌دانستم‌.

اما اكنون‌ باري‌ به‌ هر جهت‌ نيم‌ قرن‌ سال‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ام‌ و اين‌ سن‌ به‌ گونه‌اي‌ و تا حدودي‌، اين‌ حق‌ را مي‌دهد كه‌ بتواني‌ با افراد كم‌ سن‌ و سال‌تر از خود و با دوستانت‌ درباره‌ي‌ برخي‌ از مسائل‌ به‌ صورت‌ جدي‌ گفتگو كني‌.

درست‌ به‌ همين‌ سبب‌ هم‌ بود كه‌ بالاخره‌ به‌ چاپ‌ گزيده‌اي‌ از اين‌ يادداشتها رضايت‌ دادم‌. يادداشتها ممكن‌ است‌ از ميان‌ همكاران‌ جوان‌، دوستداران‌ ادبيات‌ و خوانندگان‌، برخي‌ را به‌ اندك‌ تفكري‌ وا دارد، بعضي‌ را به‌ لبخندي‌ مليح‌ و برخي‌ ديگر را به‌ بحث‌ و جدلهاي‌ دوستانه‌ بكشاند. چرا كه‌ آنچه‌ به‌ آن‌ زندگي‌ گويند، راهي‌ نيست‌ كه‌ تنها با گلهاي‌ قرمز مفروش‌ شده‌ باشد، و بهمين‌ دليل‌ هم‌ اگر اين‌ يادداشتها بتوانند يادآور خار هم‌ باشند، من‌ هرگز بخاط‌ر زماني‌ كه‌ براي‌ تاليف‌ آنها كشيده‌ام‌، پشيمان‌ نخواهم‌ شد.

اين‌ را هم‌ گفته‌ باشم‌، من‌ بجاي‌ اينكه‌ بخشهاي‌ ادبي‌ و بخشهاي‌ اجتماعي‌ اين‌ يادداشتها را از هم‌ جدا كنم‌، آنها را يكجا با هم‌ آورده‌ام‌. من‌ بخاط‌ر تاكيدي‌ كه‌ بر تفكيك‌ناپذيري‌ ادبيات‌ و اجتماع‌ دارم‌، دست‌ به‌ چنين‌ كاري‌ زده‌ام‌.

***

استادان‌ بزرگي‌ چون‌ ”پوشكين‌”، ”گوته‌”، ”گوركي‌”، ”ماياكوفسكي‌“و... در مورد شاعران‌ بي‌احساس‌ نظ‌رات‌ مختلفي‌ ارائه‌ داده‌اند.

اما من‌ تا به‌ امروز به‌ نظ‌ر غضبناكي‌ چون‌ نظ‌ر شاعر مجاري‌ ”شاندر پتوفي‌“برخورد نكرده‌ بودم‌.

او اينچنين‌ مي‌نويسد:”آيا جاندار بدتركيبي‌ چون‌ شاعر بي‌ احساس‌ يافت‌ خواهد شد؟ هرگز! گناه‌ منتقد ناشي‌ را خدا بخشود، من‌ هم‌، اما گناه‌ شاعر بي‌احساس‌ را خدا هم‌ نخواهد بخشود، من‌ هم‌.

بي‌عارترين‌، تبهكارترين‌ و بي‌رحم‌ترين‌ جنايت‌ كاري‌ كه‌ هيچ‌ اميدي‌ به‌ اصلاحش‌ نيست‌، ممكن‌ است‌ در گذشت‌ زمان‌ اصلاح‌ شود. اما شاعر بي‌احساس‌ را هرگز و به‌ هيچ‌ وجه‌ نمي‌توان‌ اصلاح‌ كرد. او چيزي‌ نيست‌ كه‌ بتوان‌ ساختش‌.”

من‌ چه‌ نظ‌ريه‌ جديدي‌ مي‌توانم‌ به‌ نظ‌ريه‌ اين‌ شاعر بزرگ‌ بيفزايم‌؟ هيچ‌! هنگامي‌ كه‌ هنوز حتي‌ يكي‌ از هزاران‌ راز ادبيات‌ بر من‌ آشكار نشده‌ است‌، بخت‌ و اقبالي‌ مانند آنچه‌ در بالا آمد، در انتظ‌ار من‌ نيز هست‌، و من‌ از اين‌ قضيه‌ بسيار هراسناكم‌.

***

بعد از نوشتن‌ اين‌ سط‌رها غرقه‌ در فكر شدم‌ و از خود پرسيدم‌: ”راستي‌ چرا يادداشتهايم‌ را با چنين‌ سخناني‌ شروع‌ كرده‌ام‌؟”

همين‌ ديروز بود كه‌ روزهاي‌ پاياني‌ بيست‌وپنج‌ سالگي‌ام‌ را ط‌ي‌ كردم‌. اين‌ سنين‌ اگر چه‌ سالهاي‌ ديوانگي‌ و شوريدگي‌ است‌، اما اگر اندك‌ بهره‌اي‌ از كمال‌ برده‌ باشي‌، دوره‌اي‌ است‌ كه‌ مي‌تواني‌ در راه‌ انديشه‌ قدم‌ برداري‌. دوره‌اي‌ است‌ كه‌ مي‌تواني‌ درباره‌ي‌ ديروز و امروزت‌، راهي‌ كه‌ انتخاب‌ كرده‌اي‌ و درباره‌ي‌ بخت‌ و اقبالت‌ جسورانه‌ بينديشي‌... مي‌تواني‌ راه‌ رستگاري‌ را انتخاب‌ كني‌ و بفهمي‌ كه‌ كدام‌ حماقت‌ ترا به‌ اشتباه‌ واداشت‌.

اي‌ ”پتوفي‌”! اي‌ ”پتوفي‌“بزرگ‌! لحني‌ چنين‌ صريح‌ و تند رابه‌ چيزي‌ غير از تاثير سخنان‌ غضب‌آلود تو تعبير توانم‌ كرد؟

***

به‌ سوي‌ كمال‌ رفتن‌، قياس‌ خود در آخر هر روز عملي‌ است‌ بسيار ضروري‌ من‌ امروز چه‌ كار نيك‌ و پسنديده‌اي‌ در حق‌ مردمم‌ انجام‌ داده‌ام‌؟ چه‌ خط‌اهايي‌ در ط‌ي‌ اين‌ روز از من‌ سر زد؟ آيا در مقابل‌ انصافم‌ يكرنگ‌ بوده‌ام‌ يا نه‌؟

انتقاد از خود، پذيرفتن‌ خط‌اهايي‌ كه‌ انجام‌ داده‌اي‌، البته‌ كه‌ كار سهلي‌ نيست‌! ولي‌ آنچه‌ كه‌ به‌ آن‌ كمان‌ گويند، براي‌ چه‌ كسي‌ آسان‌ بدست‌ آمده‌ است‌؟ انديشه‌ كن‌!

***

دوستي‌ داشتم‌ كه‌ معيار و ملاك‌ اهميت‌ هر كسي‌ نزد او بستگي‌ داشت‌ به‌ منفعتي‌ كه‌ او از آن‌ شخص‌ مي‌ديد و يا خواهد ديد.

روزي‌ به‌ اتفاق‌ هم‌ و براي‌ كاري‌ نزد شخصي‌ رفتيم‌ كه‌ مسئوليت‌ كوچكي‌ در جايي‌ داشت‌. آنجا بود كه‌ من‌ رفتار او را بخوبي‌ تحت‌ نظ‌ر گرفتم‌، چندين‌ و چند بار از حال‌ و احوالش‌ پرسيد، صد بار قربان‌ صدقه‌اش‌ رفت‌ و چون‌ پروانه‌اي‌ گردش‌ چرخيد. راستش‌ بسيار خرسند شدم‌ و در دل‌ گفتم‌: ”آفرين‌، چه‌ پر محبت‌ شده‌،“در همين‌ هنگام‌ با لبخندي‌ جلو آمد و در گوشم‌ گفت‌: ”چرا چنين‌ نشسته‌اي‌! پاشو برو بغل‌ دستش‌، باهاش‌ گرم‌ بگير، او همان‌ است‌ كه‌ ما لازمش‌ داريم‌. مگر نمي‌داني‌! او تا يك‌ ماه‌ ديگر به‌ رياست‌ فلان‌ اداره‌ منصوب‌ خواهد شد...”

اما او درست‌ چند روز قبل‌ از انتصاب‌ در پست‌ جديد، گرفتار بدبختي‌ شد. ابتدا در  بيمارستان‌ بستري‌ شد و بعد بلافاصله‌ فوت‌ كرد.

آن‌ دوست‌! حتي‌ براي‌ تشييع‌ جنازه‌اش‌ هم‌ نيامد.

***

مسئله‌ مهمي‌ در كميسيوني‌ بزرگ‌ به‌ شور گذاشته‌ شد. من‌ جوان‌ترين‌ عضو اين‌ كميسيون‌ بودم‌. آخر سالن‌ در گوشه‌اي‌ نشسته‌ بودم‌ و به‌ سخنان‌ ديگر اعضا به‌ دقت‌ گوش‌ مي‌كردم‌. آخر سخن‌ گفتن‌ در جمع‌ بزرگان‌ براي‌ جواني‌ چون‌ من‌ بسيار بي‌جا به‌ نظ‌ر مي‌رسيد.

رييس‌ كميسيون‌ يكي‌ از اشخاص‌ تاثيرگذار اين‌ مجمع‌ بود كه‌ براي‌ جمع‌بندي‌ نظ‌ريات‌ ارائه‌ شده‌ پشت‌ تريبون‌ قرار گرفت‌. ولي‌ او خلاف‌ گفتار همه سخنراني‌ كرد.

نادرستي‌ سخنان‌ او بر همه‌ روشن‌ بود. ولي‌ نمي‌دانم‌ چرا برخي‌ از حاضران‌ سخن‌ او را تصديق‌ مي‌كردند و بعضي‌ از سخنرانان‌ قبلي‌ نيز حالتي‌ بخود گرفته‌ بودند كه‌ انگار به‌ او مي‌گفتند: ”احسن‌. هر آنچه‌ مي‌گويي‌ درست‌ درست‌ است‌ و ما بي‌جا اظ‌هار نظ‌ر كرديم‌، قربان‌!”

متعجب‌ و حيران‌ مانده‌ بودم‌. هم‌ حيران‌ و هم‌ غضبناك‌، و فكر مي‌كنم‌ اين‌ حالت‌ به‌ خاط‌ر اولين‌ حضورم‌ در كميسيوني‌ اينچنيني‌ به‌ من‌ دست‌ داده‌ بود.

در همين‌ فكر بودم‌ كه‌ بناگاه‌ شخص‌ درشت‌ هيكلي‌ دست‌ بلند كرد و از جا برخاست‌. تقريبا پنج‌ دقيقه‌ سخن‌ گفت‌ و در آخر اضافه‌ كرد... و رفيق‌ فلاني‌ فلانيوويچ‌ به‌ همين‌ دلايلي‌ كه‌ اشاره‌ كردم‌، تمامي‌ اظ‌هارات‌ جنابعالي‌ را نادرست‌ مي‌دانم‌.“و روي‌ صندليش‌ نشست‌.

اين‌ سخن‌ هر چند گران‌ بود. ولي‌ رييس‌ كميسيون‌ به‌ اجبار تمامي‌ گفته‌هاي‌ او را قبول‌ كرد و اينچنين‌ شد كه‌ همه‌ي‌ حاضران‌ نيز قبولش‌ كردند.

او ”شاجا باتيروف‌“بود

***

كيسه‌ي‌ سخن‌ كساني‌ كه‌ به‌ وقت‌ سخن‌ گفتن‌ به‌ هيچ‌ كس‌ ديگري‌ نوبت‌ نمي‌دهند و همواره‌ تنها خود مي‌گويند، كم‌كم‌ خالي‌ مي‌شود.

من‌ يكي‌ از اين‌ اشخاص‌ را مي‌شناسم‌. او اكنون‌ بيش‌ از چهل‌ سال‌ است‌ كه‌ تمام‌ سخناني‌ را كه‌ قبلا گفته‌ دوباره‌ تكرار مي‌كند. اينگونه‌ بودن‌ نزد اشخاص‌ غريبه‌ هيچ‌ عيبي‌ ندارد. آنها با لذت‌ به‌ اين‌ سخنان‌ گوش‌ مي‌سپارند. اما براي‌ كساني‌ كه‌ نيم‌ قرن‌ با او بوده‌اند، اين‌ تكرار بسيار سخت‌ مي‌افتد.

درست‌ است‌ كه‌ مي‌گويند: ”تكرار مادر علم‌ است‌”. اما اگر تكرار بيش‌ از حد باشد تبديل‌ به‌ نامادري‌ مي‌شود. چنين‌ اشخاصي‌ اگر بسيار انسان‌ بوده‌ باشند تو مي‌تواني‌ سخنانش‌ را پنجاه‌ بار هم‌ بشنوي‌ و لذت‌ ببري‌ ولي‌ نه‌ از سخنش‌، بلكه‌ از سادگيش‌، از اينكه‌ خود از كمبود خود بي‌خبر است‌: و تو تنها تماشاگر ظ‌اهر بيروني‌اش‌ مي‌شوي‌.

اينها آدمهاي‌ بدي‌ نيستند، و به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ اگر آنها خود كمتر سخن‌ بگويند و بيشتر گوش‌ بدهند، مي‌توانند زينت‌ مجامع‌ و محافل‌ بزرگ‌ شوند.

***

همانط‌ور كه‌ خوانندگان‌ متفاوت‌اند: نامه‌هايي‌ كه‌ از ط‌رف‌ آنها به‌ دست‌ مولف‌ مي‌رسد نيز بسيار متفاوت‌ است‌.

در نامه‌اي‌ كه‌ يكي‌ از خوانندگان‌ براي‌ من‌ نوشته‌، چنين‌ آمده‌ است‌: ”ديشب‌ منظ‌ومه‌ي‌ تايماز بابا شما را مكررا خواندم‌، تا اينكه‌ سحرگاهان‌ خواب‌ ماندم‌ و شما به‌ خوابم‌ آمدي‌.

من‌ غمگين‌ و افسرده‌ و سر به‌ گريبان‌ نشسته‌ بودم‌ تا اينكه‌ شما سر رسيدي‌ و پرسيدي‌:

- اي‌ جوان‌! چرا چنين‌ غمگين‌ نشسته‌اي‌؟

و من‌ از اوضاع‌ و احوال‌ خود برايت‌ گفتم‌. از اينكه‌ در تامين‌ مخارج‌ ساخت‌ سرپناهي‌ براي‌ زن‌ و بچه‌هايم‌ درمانده‌ام‌، و تو با لبخندي‌ رو به‌ من‌ كردي‌ و گفتي‌:

- اينكه‌ ناراحتي‌ ندارد. بگو ببينم‌ چقدر پول‌ مي‌خواهي‌؟

من‌ از تو هشت‌ هزار ”منات‌“پول‌ خواستم‌ و تو قول‌ دادي‌ كه‌ فردا آن‌ را برايم‌ بفرستي‌...

حالا اگر به‌ وعده‌اي‌ كه‌ دادي‌ پايبندي‌، خواهشمندم‌ كه‌ آن‌ پول‌ را به‌ آدرس‌ روي‌ پاكت‌ بفرست‌.

هر چند كه‌ من‌ در كمال‌ شرمندگي‌ نتوانستم‌ آن‌ مقدار پولي‌ را كه‌ در خوابش‌ قول‌ داده‌ بودم‌، برايش‌ بفرستم‌، ولي‌ ط‌ي‌ نامه‌اي‌ كه‌ به‌ مسئول‌ كالخوز نوشتم‌، از او خواهش‌ كردم‌ كه‌ در ساخت‌ يك‌ واحد مسكوني‌ كمكش‌ كند.

***

بخل‌ و حسادت‌ بيشتر و تنها ميان‌ افراد ناتوان‌ و افراد توانا بوجود مي‌آيد. افراد ناتوان‌ و عاجز هميشه‌ به‌ افراد توانا حسادت‌ مي‌ورزند.

بين‌ همكاران‌ خلاق‌ و مستعد حسادت‌ جايي‌ ندارد اگر هم‌ داشته‌ باشد، همچون‌ باد ملايمي‌ است‌ كه‌ گاهي‌ بخاط‌ر ارزش‌ بي‌ موردي‌ است‌ كه‌ از سر ناداني‌ به‌ خود مي‌دهند: و خواهد گذشت‌.

روزي‌ يكي‌ از دوستانم‌ كه‌ سرمايه‌ فراواني‌ بهم‌ زده‌ بود، مرا به‌ مهماني‌ دعوت‌ كرد. از هر دري‌ سخن‌ گفتيم‌. وقتي‌ كه‌ بين‌ صحبت‌هايمان‌ سكوت‌ حكمفرما شد، دو دستش‌ را به‌ لبه‌هاي‌ مبل‌ تكيه‌ داد و راست‌ به‌ چشمهايم‌ نگاه‌ كرد و گفت‌:

- شاعر: آيا ممكن‌ است‌ از تو سوالي‌ بكنم‌؟

- بفرمائيد.

- اگر به‌ تو بگويند كه‌ با زدن‌ يك‌ كليد هر آنچه‌ خواستي‌ در مقابلت‌ حاضر خواهد شد، تو چه‌ چيزهايي‌ ط‌لب‌ مي‌كردي‌؟

من‌ مي‌توانستم‌ به‌ سوال‌ غير منتظ‌ره‌ي‌ او جوابي‌ كنايه‌دار بدهم‌. ولي‌ چون‌ مي‌خواستم‌ بدانم‌ كه‌ منظ‌ور او از اين‌ سوال‌ چه‌ بوده‌ است‌، جواب‌ درست‌ دادم‌.

- سلامتي‌ ط‌لب‌ مي‌كردم‌

- مي‌دانم‌ كه‌ سلامتي‌ ط‌لب‌ مي‌كردي‌. به‌ غير از آن‌ چه‌ ط‌لب‌ مي‌كردي‌؟

- امنيت‌ ط‌لب‌ مي‌كردم‌.

- اين‌ را هم‌ مي‌دانم‌. اما مي‌خواستم‌ بدانم‌ از ثروت‌ و مال‌ و منال‌ چه‌ مي‌خواستي‌؟

چند تا اتومبيل‌؟ چند تا خانه‌؟ چقدر پول‌؟ به‌ عنوان‌ مثال‌ مي‌بيني‌ كه‌ من‌ همه‌ چيز دارم‌. با اين‌ وجود اگر از من‌ بپرسند، ديگر چه‌ مي‌خواهي‌؟ من‌ مي‌توانم‌ خيلي‌ چيزها ط‌لب‌ كنم‌. دو اتومبيل‌، سه‌ خانه‌ي‌ بزرگ‌ همچون‌ قصر و خيلي‌ چيزهاي‌ ديگر... خوب‌ تو چه‌ ط‌لب‌ مي‌كني‌؟

- من‌ ط‌لب‌ مي‌كردم‌ كه‌ آدمهايي‌ چون‌ تو كم‌ شوند.

اين‌ دوست‌ از فرداي‌ آنروز رابط‌ه‌اش‌ را با من‌ قط‌ع‌ كرد.

***

در تنهايي‌، با خود سخن‌ گفتن‌ و به‌ خاط‌ر پيروزي‌هايت‌ خوش‌ و خرسند شدن‌ هيچ‌ اشكالي‌ ندارد. اما زماني‌ كه‌ شخص‌ ديگري‌ در كنارت‌ باشد و شما دو نفر براي‌ هم‌ به‌به‌ بگوييد و از هم‌ تعريف‌ و تمجيد كنيد، اين‌ عملي‌ است‌ ناپسند. چرا كه‌ اين‌ كار كساني‌ است‌ كه‌ وقتي‌ به‌ همبازي‌ خود مي‌رسند و دو نفري‌ خلوت‌ مي‌كنند، از همديگر تعريف‌ و تمجيد مي‌كنند.

اما اينكه‌ من‌ مي‌گويم‌، آن‌ نيست‌ كه‌ تو بخواهي‌ خوشحالي‌ و خرسندي‌ خود را از داشتن‌ دوستي‌ خوب‌ پنهان‌ كني‌! يك‌ چهارم‌ اين‌ خوشحالي‌ را به‌ دوستت‌ بگو و سه‌ چهارم‌ ديگر آن‌ را به‌ مردم‌.

مردم‌ خوشحالي‌ و حتي‌ فخر تو را از بابت‌ داشتن‌ چنين‌ دوستي‌ صد برابر كرده‌ به‌ دوستت‌ تحويل‌ خواهند داد.

***

انديشه‌هاي‌ نو، قافيه‌هاي‌ نو، تصويرهاي‌ نو... البته‌ هر چيز نو و جديد (هر چند هم‌ كه‌ كوچك‌ باشد) براي‌ شاعر آسان‌ بدست‌ نمي‌آيد، و تو از اينكه‌ آنها را يافته‌اي‌ احساس‌ افتخار مي‌كني‌.

زمان‌ مي‌گذرد، و تو به‌ ناگاه‌ مي‌بيني‌ آنچه‌ كه‌ تازه‌ يافته‌ بودي‌، در گله‌ي‌ اشعار ديگر شاعران‌ بع‌...بع‌...مي‌كند.

چنان‌ كه‌ مي‌گويند: ”دزد خجل‌ نمي‌شود، آنكه‌ دزد را ديد خجل‌ مي‌شود”. بعدها اگر خواستي‌ در جايي‌ اشعارت‌ را بخواني‌، خود بابت‌ يافته‌هاي‌ نو خودت‌ شرمنده‌ مي‌شوي‌.

با اينگونه‌ شرمندگي‌ هم‌ مي‌شود كنار آمد. ولي‌ از اينكه‌ مبادا يكي‌ از حاضران‌ به‌ ناگاه‌ از جايش‌ بلند شود و بگويد: ”شاعر! اينهايي‌ كه‌ تو مي‌خواني‌ همه‌اش‌ دستبرد به‌ اشعار فلان‌ شاعر است‌”، مي‌ترسي‌.

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت19:11توسط آینا | |